رفتیم سینما سپیده، و همان سالن مسطح و بزرگ؛ «جهان با من برقص» را به تماشا نشستیم.
قصد نوشتن تحلیل، تشریح یا نقد فیلم را ندارم. دیدن این فیلم و چند رخداد دیگر که همزمان رخ داد، باعث شد چند واقعیت مبرهن، دوباره مثل این تابلوهای الکتریکی رنگی از مقابل چشمم بگذرد.
آدم ها یک سری قرارداد با خودشان میبندند و بعد به آن قراردادها عمل نمیکنند.
آدم ها هرقدر بزرگتر میشوند، سخت میشوند و هرچه بزرگتر تابشان برای «نه» شنیدن کمتر. باید عضلات مغزشان را ورز بدهند و مدام تمرین کنند تا خشک و جامد نشوند. اما هزار دریغ، که آدمها، دستکم اکثرشان، تمایل چندانی به زحمت و پیچ و تاب دادن عضلههایشان ندارند.
سخت شدنِ آدمها، به دستِ آدمهای سختشده اتفاق میافتد، که آنها هم توسط پیشینیانشان سخت شدهاند و آنها هم... این روند دومینووار ادامه داشته و دارد. التقاطها، نسخههای قطعی، قضاوتهای ناصحیح و راهکارهای ناکارآمد از ذهن همین قشر تراوش میشود.
اما ربط این گزارهی بدیهی به فیلم و علت مطرح کردناش چه بود؟ نخست: یادآوری، به خودم. که باید ورزش کرد و رنج کشید تا از خشکی و رخوت ذهن مصون ماند. مثل ژیمناستیککاری حاذق که درد باز شدن پاها را برای 180 درجه بازشدن، به جان میخرد و مقاومتهای خودساخته را در هم میشکند.
تنها گزاره قطعی این دنیا، عدم قطعیت است؛ آدمها به اندازه ظرفشان دنیا را فهم و تجویز میکنند؛ نسخه قطعی وجود ندارد مگر اینکه یک بیمار خطرناک چنین نسخای تجویز کند. پس، باید از آنهایی که تاب نه شنیدن ندارند، دوری گزید. بایدِ قطعی.
برچسب:
نویسنده: حمید جلالی