کنترل نیروی کار از طریق خدمات انبوه و بیکیفیت در تهران
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 6:00
حرفی برای نگفتن همۀ اینا رو بعدن یَکجا تبیین می دم کنترل نیروی کار از طریق خدمات انبوه و بیکیفیت در تهران در وضعیتی که با ازدحام غیر قابل تصور جمعیت در همهی پلتفرمهای جابه جایی از مترو تا بیآرتی و تاکسی مواجهیم، عبارت «حمل و نقل عمومی» دیگر بی معناست و ناچارا باید از عباراتی مانند «حمل و نقل تود...
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 12:53
بدترین چیزی که می تواند در جریان عشق ورزیدن به کسی اتفاق بیفتد این است که انسان خودش را گم کند. و فراموش کند که خودش نیز موجود گرانبهایی بودهارنست همینگوی Adblock test (Why?)
برای «نه»گفتن
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 9:46
رفتیم سینما سپیده، و همان سالن مسطح و بزرگ؛ «جهان با من برقص» را به تماشا نشستیم.قصد نوشتن تحلیل، تشریح یا نقد فیلم را ندارم. دیدن این فیلم و چند رخداد دیگر که همزمان رخ داد، باعث شد چند واقعیت مبره
چرخ و فلک
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 23:40
چند روز پیش همین بهمن ماه نمی دانم حرفِ چه بود که خواهرم، عبارتی گفت که مرا پرت کرد به یک جهانِ دیگر. هان، یادم آمد؛ حرف از تفریح و شهربازی بود که ناگاه، نام شهربازی چمران را گفت و همین یک کلمه، کافی
دولتشهر
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 23:40
من کتاب میخوانم. یونان، اسطوره و دولتشهر توی سرم چرخ می خورد. چند متر آن سو تر نشسته... بوم نقاشی را روی پایش، رنگ و قلم مو را کنار دست اش و موهای خرمایی را روی شانه هایش دارد و نوری که از پنجره ی تراس به روی تن و بوم نقاشی کوچ اش سرازیر می شود، زیباست. چه شعری زیباتر از هم آغوشی نور آفتاب با گل های...
روز دیگری در راه است
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 23:40
امروز پا را در آنسوی دیگر گذاشتم مرز میان کودکی دوران شیرین دانشگاه تا بزرگسالی دیواری به ضخامت یک پلک زدن بود و من، امروز، در دنیای دیگری هستم. روزی دیگر
عدم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
نوشتن، آشفتگی را بر نمی تابد. به دنبال نظم، آرامش و استفاده ی درست از محتویات گنجه ی دانسته هاست که متن شکل می گیرد. اما نمی دانم چرا آشفتگی، نوشتن را می طلبد. این مجانینی که مدام با خودشان بلند بلند پرت و پلا حرف می زنند، بی گمان خط و ربطی به این قاعده دارند. انگار، نیاز فطری آدمی ست که نابسامانی ه...
پاییز وارونه
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
پاییز را با باران می شناسند و خنکا. 10 روز نخست پاییز، همه چیزِ زندگی سر جایش است؛تمام سال به همین چند روز نخست پاییز و چند روز پایانی اسفند میارزد چراکه تا روزهای اول اسفندماه می توان تعادل را فهمید. نمی توان پاییز را دوست داشت و گرم و سررد در کنار باران را نچشید. این روزها اما پاییز روزبهروز گرم و...
کوکای گازدار و سس فرانسوی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:54
تعارف نداریم؛ هر کاری در دنیا چیزهایی از تو میگیرد و در مقابل؛اگر خوشاقبال باشی ابزارهایی برای ادامهی حیات و البته ادامهی همان شغل را میدهد. آهنگری که سالیان بر تن آهن خشک کوفته دیگر نایی برای بلند کردن دستانش ندارد، آنکه هوار میکشیده کتابهای نایاب و کم یاب بازارچه حوالی میدان انقلاب را بفروشد دیگر ...
کوچ بی صدا
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:27
تعداد آن هایی شان که رو به غروب می روند کم نیست. آن هایی که مانده اند، دیگر جز یک مخروبه نیستند یا پاساژ و مرکز خریدی روی سرشان هوار شده. از جِی، تا کریستال توی خیابان لاله زار، یا پیوند ابتدای خاوران و آرش چهارراه مولوی یا سایه میدان خراسان، که چند هفته پیش، با خاک یک سان شد تنها جزء خردی از این
دورِ گردان
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:27
مدتی است به این جا سر نزده ام. این جا و یکی دو جای دیگر، تنها جاهایی هستند که وقتی فقط خودم هستم، سر می زنم. وقت هاییکه، برای هیچ کس نیستم جز خودم. که معمولا این جور وقتها، وقتهاییست که ببیش از هر وقت دیگری، به شکل عجیبی نیستم. یک نظرسنجی مسخره ابتدای ورود به سامانه ی دانشجویی دانشگاه گذاشته ان
پخش و پلا شدن در گرد و خاکهای چسبناک
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:27
پخش و پلا شدن در گرد و خاکهای چسبناک قسمت دوم قسمت یکم را از اینجا، بخوان نمیدانم این چیزی که گفت، شوخی بود، جدی بود یا فقط میخواست مثل همیشه چرندیاتی سرِ هم کرده باشد: - «من هم اگه فرصت و موقعیتِ تو رو داشتما، حتمن دانشگاه رو انتخاب میکردم.» این را گفت و پتکی زد توی سرم، چراکه اساساً، مخلوق
تکرار
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:27
مدتی بود، تقریبا از یک سال و نیم پیش، احساس میکردم همه چیز مجدد تکرار میشود؛ این احساس البته بسیار کمرنگ مینمود. کوچک و مختصر و گذرا، در حد دیدن کالایی پشت ویترین مغازهای و به یاد آوردن مشابه همان اتفاق در گذشته. همه چیز در همین حد ساده و گذرا. اما از یک جایی به بعد، چیزهایی، پررنگتر و قدری جد
گام لغزان آرامش
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:27
امروز که هر روزی میتوانست و میتواند باشد، کرج، به فراخور جمعه صبح خلوت بود، و البته خنک، خنکتر از همیشه. این بار هم مثل هزار و نمی دانم چند باری که نیت کردم با اشتیاق! کلاسی از دانشگاه را شرکت کنم با صورت خوردم توی دیوار و جمعیتی که مقابل درب ورودی دانشگاه، که هویت ندارد و هر بار جایش عوض می شود،
آوارگی
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:27
نفرت را چون من نباید و چون اویی را نتوان، که گاه خاطری از ساحل ذهن سیر میکند و سیلی میشود بر آوار لحظههایم. از این مخمصه ی بی انتها، رهایی باید به انتهای کابوسی خودساخته و پرداخته، که هر بار نمایان شدن اش جان و روان می فرساید.کاش سکون بی معنا جای اش را به آرامش دهد و این تلاطم بی فرجام، با تکاپوی نو...
بارانی که میتواند...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:27
*بارانی که میتواند در شلوغی یک ساختمان کهنه در ظفر، تو را بهیاد بیاورد*پیشتر از این ها هم لا به لای گعدههامان، حتی بحثها و مجادلههامان، برایات گفته بودم که: گاهی چنان در گذشته غرق میشوم یا به دیگربیان، گذشته بر من هجوم میآورد که نمیدانم معنا و مفهومِ آنچه را که بر من حادث شده ترس بگذارم
موقعی که...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:27
حالمان بد است اما می شود با همین حالِ بد، سال ها همین جا نشست و به تو خیره شد. شمیم گل برگِ عطری هم. گربه ی کوچکی اما تو را به خودت می آورد. تنها ترسم اما از این است که تا پیش از أن که ذره ذره ی این نوشتار را خرد کنم، زانو از روی زانویت برداشته باشی، جهت حرکتت این طرف بیاید و این ها را ببینی. البته